تبليغاتX
کلبه ی تنهایی

کلبه ی تنهایی

تنها نیستم...ولی عاشق تنهایی ام

از همه ی شما دوستای خوب وباوفایم ممنونم که منو فراموش نمیکنید

ببخشید که به وبلاگهاتو نیومدم

جواب همه ی شماهارو فقط میگم:

یک شکست سخت

همین

برام دعاکنید

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:18  توسط نرگس  | 

آخرین آپ

دیگه حوصله ای نمونده

.

 

 

.

 

 

.

 

 

خـــــــدانــــگـــهـــــدار

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 9:3  توسط نرگس  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:21  توسط نرگس  | 

 

ولی بازم به تنهایی ، عشق می ورزم

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 18:18  توسط نرگس  | 

وقتی دلت گرفت بشین به اندازه ی تمام دلتنگیات گریه کن

برای اینکه کسی اشکاتو نبینه، ماهی کوچیکی بشو وبهته دریا برو

دیگه نه کسی صداتو میشنوه ونه اشکاتو میبینه...

حالا فهمیدی چرا آب دریا شوره؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 17:14  توسط نرگس  | 

بگذار که در حسرت دیدار بمیـــــــــــــــرم

در حسرت دیدار تو بگذار بمیــــــــــــــــرم

دشوار بود مـــــــــــــــردن و روی تو ندیدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بمیــــــــــــــــرم

بگذار که چون ناله ی مرغـــــان شباهنگ

دروحشت واندوه شب تار بمیــــــــــــــــرم

گذار که چون شمع کنم پیکـــــــر خود آب

در بستر اشک افتم وناچار بمیـــــــــــــــرم

میمیرم از این درد که جان دگـــــرم نیست

تا از غم عشـــق تو دگربار بمیـــــــــــــــرم

تا بوده ام ای دوست وفـــادار توهستــــــم

بگذار بدان گونه وفــــادار بمیــــــــــــــــــرم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 10:21  توسط نرگس  | 

من به تنهــــــــــــایی خود تنهـــــــا

 

گریستـــم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 17:26  توسط نرگس  | 

بازهم ناتمام ماند...

یکی بود یکی نبود

یه دروغ کهنه بود

یکی موند یکی نموند

حرف راسته قصه بود

یکی موند با غصه ها

به غم عشق مبتلا

یکی رفت چه بی وفا

با دو رنگی آشنا

اونکه موند ریشه پوسوند

دلشو غصه سوزوند

نالش از دیوه نبود

پشتشو دوری شکوند

زیر آوار جفا

دل دادش به هر بلا

با همه عشق و وفا

راهی شد تو قصه ها

اونکه موند یه قصه ساخت

اما هی هستیشو باخت

قصه ها به سر رسید

اون به عشقش نرسید

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 16:25  توسط نرگس  | 

 

تنهایی مرام عشقه

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 13:24  توسط نرگس  | 

افسانه ای ناتمام

  شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست.

  میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه

 هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.

  داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه.

  مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن.

 مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده

 در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا

 کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده

 ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند

 کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده.

 بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه،

 با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



«سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو.

  آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی.

  مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.

  دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی

  بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش

  منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟!

  گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی

 ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟!

 کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو

  با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش

  رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت.

 حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ،

  همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره.

  روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!

 روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!

  نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون

 ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند.

 یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری

  تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری.

  یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی

  گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم.

  علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.

  هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که

  چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو

 ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد

 چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود

  که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو

  نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم

  یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم

  دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ،

  دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم.

  واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی

  رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان!

  عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده.

  می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه.

 

« دستمو بگیر. منم باهات میام ….»



پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ،

 بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه.

 سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه

 چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

 آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،

 صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد

 نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند

 سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو

 برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده

 ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و

 کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم

و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده

 از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده

 و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 23:32  توسط نرگس  | 

تنهایی رادوســـــــت دارم زیرابی وفــــــــــــــــــــــانیست

تنهایی رادوســـــــت دارم زیراعشــق دروغی درآن نیست

تنهایی رادوســـــــت دارم زیراتجــــــــربه کــــــــــــرده ام

تنهایی رادوســـــــت دارم زیراخـــــــــــداوندهم تنـهاست

تنهایی رادوســـــــت دارم زیرادرکلبـــه تنـهایی ام درانتـظـارخواهم گریست

وانتظارکشیدنم راپنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 1:7  توسط نرگس  | 

من از پشت شبهای بی خاطره


من از پشت زندان غم آمدم


من از آرزوهای دور و دراز


من از خواب چشمان نم آمدم


تو تعبیر رویای نا دیده ای


تو نوری که بر سایه تابیده ای


تو یک آسمان بخشش بی طلب


تو بر خاک تردید باریده ای



مرا با نگاهت به رویا ببر


مرا تا تماشای فردا ببر


دلم قطره ای بی تپش در سراب


مرا تا تکاپوی دریا ببر


تو یک خانه در کوچه زندگی


تو یک کوچه در شهر آزادگی


تو یک شهر در سرزمین حضور


تویی راز بودن به این سادگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 13:22  توسط نرگس  | 

گفتــــــم ببینمـت مگــــــــــر درد اشـتـیـــاق

 

                     سـاکــــن شــود٬بـدیـدم ومشـتــاق تر شـدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 13:6  توسط نرگس  | 

می دونست دلم اسیـــــــــــــــــــــــره

ولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی رفت

می دونست گریم می گیــــــــــــــــره

ولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی رفت

می دونست تنهایی سختــــــــــــــه

مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی دونست

می تونست باهام بمـــــــــــــــــــونه

نتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 2:23  توسط نرگس  | 

- چقدرسخته  توچشای کسی که تمام عشقت روازت دزدیدوبجاش یه زخم همیشگی روقلبت هدیه داد زل بزنی وبجای اینکه لبریز کینه ونفرت شی حس کنی که هنوزم دوستش داری!

- چقدرسخته  دلت بخواد سرت روبه دیواری تکیه بدی که یه بارزیرآوارغرورش همه وجودت له شده!

- چقدرسخته  توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جزسلام نتونی بگی!

- چقدرسخته  وقی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتوخیس کنه امامجبورباشی بخندی تانفهمه که هنوزم دوستش داری!

- چقدرسخته  گل آرزوهاتو باغ دیگری ببینی وهزاربارتوخودت بشکنی واون وقت آروم زیرلب بگی:

 

گل من باغچه نومبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 1:18  توسط نرگس  | 

هيچ كس ويرانيـــــــــــم را حس نكرد...

وسعت تنهاييـــــــــــــــم را حس نكرد...

در ميان خنده هـــاي تــلخ من...

گريـــه پنهانيـــم را حس نكرد...

در هجوم لحظه هاي بـــي كســي...

درد بــي كــس مانــدنم را حس نكرد...

آنـــكه با آغــاز مـــن مأنوس بود...

لحظـــه پايانيـــم را حس نكرد...

nightmelody-com-0615.jpg

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 11:50  توسط نرگس  |